سلام به همه ی عزیزان ممنون که با نظراتتون بنده و سایر دوستان رو دل گرم می کنین اون روز می خواستم ماشینو با خودم نبرم آخه گفتم بنزین گرونه و سهمیه هم کم بزار نگهش دارم واسه روز مبادا... تو اتوبوس نشسته بودم داشتم از پنجره به خیابون نگاه می کردم داشت کم کمک دیرم می شد (( پس این آقای راننده کجاس ؟ )) اینو یکی از مسافرای مسن گفت . یکی دیگه از جلو گفت : (( حتما داره صبحونه می خوره )) همون آقاهه گفت : (( کوفتش بشه که مارو اینقدر معطل می ذاره بابا ما هم کارو زندگی داریم )) منم گفتم : بابا اونم یه بنده خداییه مثل منو شما اون بدبختم از کله ی صحر تا نصفه شب جون می کنه تا یه لقمه نون گیرش بیاد. باری بلاخره اتوبوس راه افتاد هنوز دویست سیصد متر نرفته بودیم که آقای راننده زد به یه موتوری با عجله از ماشین پیاده شد ببینه چه گندی زده منم که دیدم اینجوری تا فردا شبم نمی رسم رفتم تاکسی بگیرم بلاخره بعد یه ربع بیست دقیقه ای یه پیکان دربو داغون گیرم اومد گفتم می خوام برم میدان رسالت گفت الا و بلاه فقط در بست می برم منم که پول یا مفت نداشتم واسه پنج دقیقه مسیر یکی دو هزار تومن پول بدم یه ده دقیقه دیگه که صبر کردم بلاخره یه مسافر کش خطی سوارم کرد یه خورده که راه افتادیم گفت : (( آقا ماشینم بنزین نداره صبر می کنی یه بنزین بزنم ؟ )) منم از خدا بی خبر گفتم : باشه ریفتیم تو صف پمپ بنزین یه پونزده دقیقه هم تو صف وایسادیم تا بلاخره نوبتمون شد یارو شروع کرد به بنزین زدن یهو گفت : (( آقا آقا سهمیه ی کارت سوختم تموم شده کارت داری بدی بزنیم شما هم یه ثوابی بکنی )) منم تو رودربایستی گیر کردمو کارتو بهش دادم از پمپ بنزین که در اومدیم یهو موبایل رانندهه زنگ خورد آقاهه با اضطراب گفت : (( الان میام الان میام )) و قطع کرد . بعد به من گفت : (( شرمنده آقا مادرم سکته کرده باید سریع برسونمش بیمارستان نمی تونم شما رو برسونم ببخشید )) بعدم منو مات و مبهوت کنار خیابون پیاده کرد و رفت . به خودم گفتم : به جهنم بقیه ی راهو پیاده می رم یهو دیدم پاهام از زمین بلند شدو با کله افتادم زمین و بی هوش شدم ... تو همون حال نیمه بیهوشی احساس کردم دارن منو می برن تو یه اتاقک کوچیک. یه سه چهار دقیقه بعد که بهوش اومدم به اون آقایی که کنارم بود گفتم : من کجام ؟ اونم گفت : (( شما تصادف کرده بودی و الانم تو آمبولانسی داریم می بریمت بیمارستان )) تو همین حالو هوا بودم که دیدم آمبولانس وایساد گفتم باز چی شده گفت بنزین ماشین تموم شده و کارت سوختمم تو خونه جا مونده حالا نمی دونم چی کار کنم کارت سوختمو از جیبم در آوردمو به مرده گفتم : بیا اینم کارت سوخت حالا مارو یه جا برسون مردم از درد... بلاخره بعد نیم ساعت معطلی تو خیابون رانندهه با یه چهار لیتری بنزین اومد و بلاخره ماشینو راه انداخت ... وای ! خدایا بلاخره راحت شدم آخیش رسیدم به بیمارستان وای ولی نه... ساعتو که دیدم رنگ از رخسارم پرید ساعت چهار بعد از ظهر بود و من ساعت هشت صبح از خونه در اومده بودم حالا این به جهنم امروز دیگه بلاخره رئیسم اخراجم می کنه آخه مرخصیمم گرفته بودم با اهل و عیال رفته بودیم مسافرت حالا چه خاکی تو سرم می زدم؟ کاش صبح با ماشین خودم می رفتم اداره..................
می خواستم یه مطلبی بنویسم که حسب حال خیلی از شماهاس
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 22:56 توسط dash shootiiiiiii |